امین زمان؛ پرستاری که به مراقبت از مصدق شتافت

دسته: کافه پرستار
بدون دیدگاه
پنجشنبه - ۹ آذر ۱۳۹۶

به گزارش پرستار نیوز ، عمارت آجرین و زیبای بیمارستان نجمیه در خیابان حافظ تهران، خاطره زنی را در خود نگه داشته است که در زمان زندگی خود نمادی کوچک از نگرش نیک‌اندیشانه در زمینه یاری به هم‌نوع به شمار می‌آمد؛ زنی با تن‌پوشی یک‌دست سپید، چشم‌هایی رخشان و گیسوانی گشوده از فرق سر و لبخندی ملیح بر لب… این روشن‌ترین تصویری است که با شنیدن تکه‌ای از روایت زندگی یک زن و زمزمه نامش در ذهن می‌توان نقش بست؛ زنی که روزها همانند یک زندانی در بیرجند سال‌های ١٣١٨ خورشیدی، در کنار مردی بیمار و رنجور در تبعید زیسته و بی‌آن که رنگی از زندگی مردم کوی و برزن ببیند، تنها به بیماری و رنج و تیمار آن مرد اندیشیده، درحالی‌که خانه و زندگی‌اش را رها کرده است. او در آن روزها هیچ نقشی در جهان جز یک یاریگر نداشت. نامش امین‌زمان روزبه است؛ نامی که اگر غلامحسین مصدق، کتاب پرآوازه‌اش «در کنار پدرم مصدق» را نمی‌نوشت شاید هیچ‌کس آن را نمی‌شنید و او را نمی‌شناخت. امین‌زمان، سال‌ها پیش از آن، یک پرستار بود؛ پرستار سپیدپوش بیمارستان نجمیه تهران، در سال‌های حاکمیت رضا شاهی؛ همانی که ملک‌تاج خانم فیروز نجم‌السلطنه، مادر نیکوکار محمد مصدق ‌سال ١٣٠۶ خورشید برای درمان بیماران مستمند ساخته و وقف کرده بود. محمد مصدق در آن سال‌های سخت، در جایگاه یکی از مهمترین ناراضیان حاکمیت تازه، در باغ کاشف‌السلطنه تجریش با کیف و جعبه داروهایش که ادویه‌هایی برای درمان دردها و بیماری‌هایش در آن نگاه می‌داشت، به شهربانی برده شد و پس از آن با همان حال نزار برایش قرار بازداشت صادر کردند. از آن‌جا که متهم، مردی محجوب و رنجور بوده است که استبداد حکومت نوپای پهلوی اول را برنمی‌تابید و البته چون در تفتیش خانه‌اش چیزی بر ضد او نیافته بودند، دقیقا در نقش یک زندانی بی‌گناه در نگاه دوستان دور و نزدیک جلوه می‌کرد، به‌ویژه در نگاه پزشکان و پرستاران بیمارستان نجمیه تهران که یادگار وقفی مادرش به شمار می‌آمد. غلامحسین مصدق در روایت‌های کتابش، بارها به دل‌مشغولی‌های این پزشکان و پرستاران درباره وضع جسم و روح محمد مصدق، نیز به تلاش‌شان برای یاری‌رسانی اشاره می‌کند که اوج آن در تصمیم دو نفر از پرستاران بیمارستان برای یاری به زندانی محبوب و بیمار بازتاب می‌یابد. غلامحسین مصدق روایت می‌کند که پدرش پیش از اعلام قرار زندان، از آنها که دستگیرش کرده‌اند، می‌پرسد: «دلیل حبس مرا بفرمایید که اگر آزاد شدم کاری نکنم که دوباره به زندان برگردم […] و اداره سیاسی شهربانی جواب می‌آورند: شما تقصیری ندارید ولی عجالتا باید در زندان بمانید.» این ماندن در زندان گویا کافی نبود، زیرا محمد مصدق پس از مدتی به بیرجند تبعید می‌شود، شاید باز با همان کیف ادویه! فرزندان و خانواده تبعیدی می‌دانستند او سخت بیمار است، دورادور نگرانش بودند و البته حکومت سفر نزدیکان به بیرجند را برای دیدار و همراهی با زندانی منع کرده بود؛ آنها در این میانه به پرستاری نیاز داشتند که به یاری تبعیدی بیمارشان بیاید. نخستین پرستار به روایت غلامحسین مصدق، زنی ارمنی است. «شهربانی را متقاعد کردیم پرستاری به بیرجند بفرستیم که مراقب سلامتی محمد مصدق باشد، خانم پرستاری که ارمنی بود و در بیمارستان نجمیه کار می‌کرد، داوطلب رفتن به بیرجند شد. در آن‌جا رئیس شهربانی به او گفته بود، برای پرستاری از آقا باید در زندان باشد، نه این‌که در شهر زندگی و روزها از او دیدن کند. این خانم پس از چند روز اقامت در بیرجند به تهران بازگشت و با خود خبرهای بدی از وضع پدر آورد.» بر پایه این روایت، نخستین داوطلب، پرستاری در تبعید و زندان را برنتابیده، به تهران و بیمارستان نجمیه بازگشته بود؛ نویسنده خاطرات نام او را به یاد نمی‌آورد، اما پرستاری دیگر که غلامحسین مصدق به نیکی بسیار از او یاد می‌کند و نامش را نیز شاید به دلیل همین روحیه نیکوکارانه به یاد می‌آورد، زنی جوان به نام امین‌زمان روزبه است که با آگاهی از سختی‌های زندگی در بیرجند و درحالی‌که می‌دانسته او نیز همانند بیماری که به یاری‌اش رفته است، مورد غضب خواهد بود و به بند کشیده خواهد شد، برای یاری به محمد مصدق و سفر به تبعیدگاه داوطلب می‌شود. او بدین‌ترتیب به‌عنوان پرستاری مهربان در تاریخ معاصر ایران، نامی نیک از خود بر جای می‌گذارد. «خانمی به نام امین‌زمان روزبه داوطلب عزیمت به بیرجند شد[.] وی نزد من آمد و گفت حاضر است به بیرجند برود و در کنار پدرم در زندان زندگی کند و پرستار او باشد […] یک زن جوان تصمیم گرفته بود خانه و زندگی خود را رها کند و بی‌توجه به خطری که امنیت و شغل او را احتمالا دچار مخاطره می‌ساخت، برای کمک و مراقبت از یک زندانی خودش را زندانی کند.»جالب‌تر از این زندگی سخت در بیرجند اما مهربانی وفادارانه‌ای است که این پرستار تا بهبودی نسبی بیمار از خود می‌نمایاند. او محمد مصدق را حتی پس از آزادی از زندان بیرجند و بازگشت به تهران نیز به حال خود رها نمی‌کرده، به کار و مشغولیت خویش در بیمارستان نجمیه بازنمی‌گردد؛ او گویا چنان با محمد مصدق و رنج‌هایش اخت و چنان در این یاریگری غرقه می‌شود که در خود این تعهد قلبی را احساس می‌کند که تا بهبودی محمد مصدق، او را رها نکند. «او تا‌ سال ١٣١٩ که پدرم آزاد شد در زندان از او پرستاری کرد. سپس همراه او به احمدآباد رفت و حدود یک ماه‌ونیم در آن‌جا ماند تا حال آقا بهتر شد و آن وقت سر کارش برگشت.» غلامحسین مصدق در روایت کتاب، به پاداش و قدردانی ویژه از امین‌زمان اشاره ندارد، اما آنچه از این روایت، نیز فضای آن سال‌های ایران می‌توان دریافت این است که آنچه پرستار جوان را در تصمیم انسان‌دوستانه و یاریگرانه‌اش مصمم‌تر می‌کرده، نه انتظار پاداش مادی که یک حس قلبی و انسانی به مردی رنجور در تبعید بوده است که به کمک بسیار نیاز داشته است، یا گونه‌ای تعهد عاطفی به شغل و پیشه‌اش. او زنی یاریگر از میان مردم بوده است. کاش غلامحسین مصدق جوان مامور تفتیش خانه پدرش را نیز به یاد می‌آورد و نامش را در تاریخ یاریگری و مهربانی مردم با یکدیگر در سال‌های خفقان ثبت می‌کرد؛ روایت این مرد را «خاطرم هست که در آن روز یکی از مامورین ضمن تفتیش خانه و مطالعه اوراق یک نسخه بروشور مربوط به اساسنامه یکی از احزاب گذشته را پیدا کرد. سپس دور از چشم دیگر همکارانش آن را به من داد و گفت: این جزوه را پنهان کنید زیرا اسباب دردسرتان می‌شود. متاسفانه نام آن جوان را که دانشجوی دانشکده حقوق هم بود فراموش کرده‌ام». تاریخ ایران، از چنین مردمانی، هم آن پرستار مهربان و یاریگر، هم آن مامور مردم‌دوست روایت‌های بسیار دارد.


نوشته شده توسط:سردبیر .. - 3284 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: 126
برچسب ها:
دیدگاه ها
یادداشت
گفتگو
گزارش
اخلاق پرستاری
جذب و استخدام
حوادث